بسماللهالنّور
آن سرو خضرا را بگو!...
انگار پدر چيزى از اسرار ميدانست كه تو را موسي نام نهاد؛ كه نوادۀ بابالحوائج را بايد كه حصارهاى زندان از چشمها پنهان كنند؛ و وقتي كه دل دريايي تو باشد و درد، كاظم باشي با آن لبخند هميشگي بر آن چهرۀ گشادۀ زيبا... كه حيف است سايۀ آن سرو بلند از سر زمين كم شدهباشد.
دلم را كه جستجو مي كنم به دنبال آرزوهايم- كه چه اندك و انگشتشمارند- در گوشهايي، خواستهام... آيا ميشود روزى بيايد كه گوشۀ عبايتان را بوسيدهباشم، من كه تاب نميآورم اگر كسي از نبودن شما سخني بگويد؛ من كه خيابانها و كوچههاى صور و صيدا را به هواى جاى پاى شما گشته، و در هواى عطر بودنتان بوييدهام...
من كه هنوز در آرزوى يك نگاه ديگر از شما ماندهام.

آدمها وقتي حالشان خوب نيست كارى انجام ميدهند. من هم گاه كه دلم هوايي ميشود، به سراغ شما ميآيم. درست مثل شاگردى در برابرتان زانوى ادب بر زمين ميزنم؛ آرام مينشينم و ميگذارم شما حرف بزنيد؛ آرام مينشينم و از طنين كلام شما دلم غنج ميرود. درست مثل شاگرد كوچكي سرم را پايين مياندازم و لحظههايي كه نگاهتان در دوردستها گم ميشود، دزدانه تماشاتان ميكنم...
خرداد را دوست دارم كه ماه شما-هم- هست.
***
درددلهاى اين برادر را هم بخوانيد.
بعله دیگه!