بسماللهالنّور
سوی سلطان شکایت آوردم...
.jpg)
خوشا کبــــــوتر بی پر شدن به بام شما
خوش آن دلی که رمیده است و گشت رام شما
همین که پلک به هم میزنید می میرند
هزار آهوی عاشق به شوق دام شما
مرا چه حاجت شیرینی است و نقل و نبات
برای کام دلم کافی است نام شما
هزار دست خجالت به روی پیشانی
دلم کشیده ازین لطف و از مرام شما ...* ۱۱/۸/۸۸
آقا!
آمدم... خواستید که آمدم... یک هفته تمام...
ایستادم کنار درگاه و گفتم: دل شکسته آوردم... میخرید آقا؟
ایستادم روبروی پنجره و گریه کردم:
ای کریمی که از خزانۀ غیب، گبر و ترسا وظیفه خور داری...
سرم را روی در گذاشتم و گفتم: یه عمر حسرت حسرت داشتم که شب تولدتان اینجا باشم و حالا... چرا اینجوری؟...
یک هفته تمام...
گفته بود: سلطان شب تولّد بار عام میدهد، قدر خودت را بدان که دعوت شده ایی...
یک هفته تمام...
میهمانها دلشان به رحم آمد بر من، و میزبان...
یک هفته تمام...
گریه کردم... ضجّه زدم... و سرم را به دامن گرفتید...
یک هفته تمام...
شکایت کردم از... از... از... به مهربانی شنیدید...
یک هفته تمام...
.
.
.
ممنونم آقا!
برای تمام آن لحظه های درد که سرم را بر آن ستون گذاشتم و زار زدم...
ممنونم آقا!
برای تمام اشکهای توسّل...
ممنونم آقا!
برای تمام آن پنجره های نور که از جامعه کبیره به رویم گشودید...
ممنونم آقا!
برای آن نفسی که بالا نمی آمد از التماس یا سریع الرّضا...لایملک الاّ الدعا...رأس ماله الرّجاء و سلاحه البکاء...
ممنونم آقا!
برای تمام آن یا رئوف و یا رحیم ها...
ممنونم آقا!
برای آن شب تولّد که دلم شکست، سرم را به دیوار گوهرشاد گذاشتم و با اشک گفتم: مگه بی دعوت اومدم آقا؟... ، و شما...
ممنونم آقا!
برای... همه چیز!
***
حاشیه:
. هنوز معتقدم:
پنجره فولاد رضا برات کربلا میدهُ هرکی که کربلا میره از حرم رضا میره
. گوشی خودم خراب شده بود عکس را از همسفرم قرض گرفتم! کیفیتش خیلی خوب نیست ولی یادگاریه، از لحظه هایی که فراموش نمیکنم هرگز!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* شاید با لطف حضرتش تمام شود. عنوان مطلب هم شاید غزلی شود یا قصیده ایی، شاید هم نه!